-
زمان..........
-
آن سنگدل تاریخ آن برادر کش بی رحم آن بد سرشت کثیف بی رحم ونادان است که جاودان می پنداردش...........
(کاش هیچ هم سایه میداشت....گفتمش نامت چیست؟.........گفت سایه ی هیچ
می خواهم از خاطراتم توری لطیف ونرم و محکم ببافم و دردریای زندگی به صید آرزوهای از دست رفته ام بپردازم تا ببینم عقاب کوهستان به دامم می افتد یا کبوتران مهاجر............
دوباره غوغایی ناخواسته سر به دریچه دلم زده دوباره دل دلگیر شده باید باور کنم تکرر باورهایم را.قدم به دنیا نهاده ام تا به چشمهایم بفهمانم که اشکهایت پاسخ انتظار بی منتظرت بود که از انتظار فقط وفقط اشک را فهمیده بود و بس..................
. به نام خدا
خداحافظ
واژه جالبی است اما اگه برگشتی توش باشه
لذتی داره که شب وروزبا دلت سر اینکه کی اول
بخنده یا کی اول گریه کنه مشاجره می کنی
که ،اگه عاشق باشی تو اول گریه می کنی
و اگه مجنون باشی ،دلت اول لبخند می زنه
اما گه عشق نباشه اونوقته که اشکی هم در نمیاد.
فریاددل
می خوام بنالم از بی ثمری عمرم ، می خوام بنالم ازبی وفایی ام،
می خوام بنالم از خودم ،دلم ،دلم، دلم.
حتی نمی دونم مقصد ناله هام کجاست ،اسمون وزمین برام غریبه ،زمین هم اسمونمو فریب دادمثل خودم که دلمو فریب دادم.
دارم دنبال نردبون دلم می گردم تا ناله هاموخودم به اسمون پیشکش کنم، حالا بایدسنگینی این سوالو رو دوشم بکشم که واسه چی ازدرخت انجیر پایین اومدی دلم ؟؟؟؟؟؟
تنهایی
تو که بیشتر از همه میدونی ،چی می خوام ،چی میگم ،کجام و......
یادته،،تا می اومدیم سرصحبتو واکنیم ،مدام یکی خلوتمونو به هم میزد،
می خواستم بگم، اون، خودم بودم
منو ببخش.
به نام او
سلام غروب طلوعم وطلوع غروبم
من می دونم غروب زیباست ،می دونم طلوع قشنگه ،اما ازهردو بدم میاد . چون تا به خودم میام
که از غروب لذتی ببرم ،چشم باز نکرده طلوع میشه وارزوهام تودلم دفن.
با اومدن طلوع ،که تنها ،فرصت خوش امد گویی به اونو دارم ،به غروبی می رسم که دوباره باید
خودمو در اون محو کنم ،تا کمی اروم گیرم .
فکر کنم چشامو گم کردم . نمیدونم دلم میتونه دستمو بگیره تا بتونم اونو پیداش کنم که هم غروبو دوست داشته باشم و هم طلوعشو......